تبليغاتX
سلامی دگر

سلامی دگر

به نام خدایی که دراین نزدیکیست...

به دنبال خدا نگرد

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست، خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست، خدا

در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست، خدا آن جا نیست، به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست، در قلبیست که برای تو می تپد،

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد، خدا آن جاست

خدا در خانه ای است که تنهایی در آن جا نیست، در جمع عزیزترین هایت است، خدا در

دستی است که به یاری می گیری، در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است

که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست، لابلای کتاب های کهنه نیست، این قدر نگرد 

گشتنت زمانیست که هدر می دهی، زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد 

خدا در عطر خوش نان است، آن جاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی،

او جایی است که همه شادند، جایی است که قلب های شکسته ای نمانده،

در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش، در نگاه عاشقانه زنی به همسرش،

در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا

خدا را در غم جستجو نکن، در کنج خاک گرفته آن چه که سال ها روایت کرده اند،

نگرد، آن جا نیست

خدا را جای دگر باید جستجو کنی، خدا نزدیک تر از آنست که فکر می کنیم،

در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته، در میان گرمای دستان ماست

که به هم پیچیده، خدا اینجاست همسفر مهربان من، اینجا...  


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 16:21 توسط سمانه| |

میخواهم فریاد برآرم که :

اشتباه است میگویید : هرآنچه از دل برآید به دل نشیند...!!!

بارها از دل گفتم ، با دل نوشتم و با دل خواندم ...

اما...به دلش ننشست!

چرا؟؟؟

شاید نخواند...شاید نشنید ...شاید...

اما ، من خود نوشتم ، خود خواندم برایش...

حتما دل ندارد...بی شک اگر دلی داشت می نشست بر دلش...


میخواهم فریاد برآرم که :

هرآنچه از دل برآید بر دل نشیند اگر دلی باشد...!!!




نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 18:21 توسط سمانه| |

همیشه از چشم گذاشتن می ترسیدم

و آن روز نوبت من بود

چشمهایم را بستم...

یک،دو،سه...

و باز کردم

تو گم شده بودی

و من پی تو می دویدم

هنوز من بی تو...

 وقتی پیدایت کنم

دیگر چشمهایم را نخواهم بست   


نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 18:48 توسط سمانه| |

وقتی آسمان رادر زمین جستجو کنی

فقط خودت هستی که کوچک شدی

آسمان خداییش را می کند..................


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 13:34 توسط سمانه| |


دنیا کوچک تر از آن است،

که گم شده ای را در آن یافته باشی.

هیچ کس اینجا گم نمی شود!

آدمها به همان خونسردی که آمده اند ،

چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند.

یکی در مه،

یکی در غبار،

یکی در باران،

یکی در باد،

و بی رحم ترینشان در برف.

آنچه بر جای می ماند،

ردپایی است،

و خاطره ای که هر از گاهی،

پس می زند مثل نسیم


پرده های اتاقت را . . .


نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 22:4 توسط سمانه| |


زندگی بافتن یک قالیست  

نه به هرنقش ونگاری که دلت میخواهد

نقش در دست خداست

تو در این بین فقط میبافی

نقشه راخوب ببین

نکندآخر کار قالیه زندگیت رانخرند؟



نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 11:20 توسط سمانه| |


فاصله دختر تا پیرمرد یک نفربود . روی نیمکت چوبی . روبروی یک آب نمای سنگی.  

پیرمرد از دختر پرسید=

_غمگینی؟

_نه

_مطمئنی؟

_نه

_چرا گریه میکنی؟

_دوستام منو دوست ندارن.

_چرا؟

_چون قشنگ نیستم.

_قبلااین و به توگفتن؟

_نه

_ولی توقشنگترین دختری هستی که من تاحالا دیدم.

_راست میگی؟

_ازته قلبم اره.

دخترک بلندشد پیرمرد را بوسید و به طرفه دوستاش دوید شاد شاد.

چنددقیقه بعد پیرمرد اشکهایش راپاک کرد کیفش راباز کرد و عصایه سفیدش بیرون اورد و رفت!!!!




نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 15:26 توسط سمانه| |


برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست......

لازم نیست آن رادرقلبش فروکنی!

یاگلویش رابا آن بشکافی

پرهایش رابزن.......

خاطره پریدن بااون کاری می کند که خودش رابه اعماقه دره ها پرت کند!





نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 22:2 توسط سمانه| |


چه كسي ميگويدكه گراني شده است؟

دوره ي ارزانيست!

دل ربودن ارزان......دل شكستن ارزان.......دوستي ارزان است.

دشمني هاارزان.....چه شرافت ارزان.

تن عريان ارزان..ابروقيمت يك تكه ي نان!

ودروغ ازهمه چيزارزانتر!!!!!!!

قيمت عشق چقدركم شده است!!!!!!      كمترازآب روان!!

وچه تخفيف بزرگي خورده ........قيمت هرانسان!!!!!!!!!



نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 15:47 توسط سمانه| |

من و تو همسايه خدا بوديم

ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد

ما ديگر نه همسايه هم بوديم و نه همسايه خدا.

ما گم شديم و خدا را گم كرديم ...

يادت مياد جمله آخر خدا رو؟

از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است.

اگه گم شدي از اين راه بيا

بلند شو . از دلامون شروع كنیم...

تا خدا راه زیادی نیست...



 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 16:38 توسط سمانه| |

 

چه فرقی میکنه پاییز یا بهار

وقتی اونا باشن و تو نباشی

چه تفاوتی داره شنبه یا جمعه

وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذره

مهم اینه که لحظه ها میگذرن ولی تو ...

تو نیستی...!!!


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 19:33 توسط سمانه| |

به چه می خندی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به مفهوم غم انگیزجدایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به چه چیزی؟؟؟؟؟؟؟

به شکستن دله من یا به پیروزی خویش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به چه می خندی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد.یابه افسونگریه چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد.

به چه می خندی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به دله ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکرخود نیست.

خنده داراست بخند..............

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:51 توسط سمانه| |

بارون  ببار.................. ببار تا بر دله سوخته ی من مرحمی شوی....


نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 21:50 توسط سمانه| |

 

روی هرپله که باشی خدا یک پله ازتو بالاتره............ 

نه!به خاطراینکه خداست

به خاطراینکه دستاتو بگیره .


نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 16:17 توسط سمانه| |

  ما ادمها...  

نردبون ميگذاريم كه برويم بالا و به خدا برسيم.

اما... غافل ازاينكه خدا پايين نردبون را گرفته كه زيرپامون خالي نشه.  


نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 19:37 توسط سمانه| |

بي تو.....

بي تو طوفان زده دشت جنونم

صيد افتاده به خونم

توچه سان ميگذري غافل ازاندوه درونم.  

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:26 توسط سمانه| |

 

دستهايم  برايت  شعر مينويسد.

اما تو هرگز نخواهي خواند.

آتش عشق در چشمانم غوطه ميزند.

ولي تو هرگز نخواهي ديد.

نه...

تو هرگزمرا نخواهي فهميد.

و من با اين همه آندوه از كنارت خواهم  گذشت.

و باز تو درك نخواهي كرد.




 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:2 توسط سمانه| |

 

 سوگند به خالق زيبائيها به ياريگانه و آفريننده ي تنها. 

 سوگند به مهتاب باوفا اين تنها ياور شبهاي تنهايي من.

  سوگند به آغوش شبنم به بوي خوش ريحان و به رنگ

صدف كه ما همگي يك خاطره ايم يك ياد و يك حسرت.



 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:56 توسط سمانه| |

 

من ازفاصله هاسخت دلگيرم .

بي تواين جاچه غريبانه شبي مي ميرم.

ديرسالي است كه مي خواهم ازاين جابروم،ولي انگارباقلب زمين زنجير.

مثل اين است كه من باهمه هقهق خودروي سجاده ي احساس توجان مي گيرم.

تومانندبهاري هستي كه درزمستان شكوفه هارابه يادمن مياورد.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:3 توسط سمانه| |

 

 به تومي انديشم

 من مناجات درختان را 

  هنگام سحر

رقص عطرگل يخ راباباد

  نفس پاك شقايق رادرسينه كوه

 همه راميشنوم

                        ميبينم

من به اين جمله نمي انديشم

اي سروپاهمه خوبي

                       تك وتنهابه تومي انديشم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:0 توسط سمانه| |

 

 به وسعت نديدن نگاهت خسته ام طاقت دوري ندارم.

چگونه بشكافم فاصله هاي تمام نشدني جدايي را.

چگونه بشكنم ثانيه هاي سنگين دوري را.


 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:33 توسط سمانه| |

 

 وقت اوازي دوباره...

وقت صيد لحظه هاست لحظه اي ازابتداي دميدن گل تاشكوفايي آن.

وقت آن است كه دريك آن فراموش كنم سختي دنيارا.

وقت آن است كه دريك دم بياسايم درآسايش فردا.

بازوقت بوسه برخاطره هاست ودست كشيدن به غبارغم زده روي بال شاپركها.

وقت پاك كردن آن آينه تمام نماي نهان است.

وقت پركشيدن يك پروانه پررمزوراز.

وقت سپيده دمي كه رنگش تقليدي ازديباي مخمل نسيم است.

 روياي رنگين لحظه هاي رنگين مي طلبد.

 وقت پرزدن ازبام سحرهمچونسيم

 برلب درياصدف ازموج بلندهيچ نداردبيم.


 

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 20:41 توسط سمانه| |

 

خداوندعشق راآفريد

رودهادرجاري شدن وعلفهادرسبزشدن معني پيدامي كنند.

كوههاباقله هاودرياهاباموجهازندگي پيدامي كنند.

وانسانهاهمه انسانهاباعشق فقط باعشق.

پس بارخدايابه من رحم كن.برمن كه مي دانم ناتوانم رحم كن.

باشدكه خانه اي نداشته باشم.

باشدكه لباس فاخري برتن نداشته باسم.

باشدكه حتي دست وپايي نداشته باشم.

امانباشد.

هرگزنباشدكه درقلبم عشق نباشد

هرگزنباشد.




 

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:50 توسط سمانه| |

 تو رابجاي تمام كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم .

 تو را به اندازه ي روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم .

بخاطرعطر نان گرم

              و بخاطر نخستين گناه .

تو را بخاطر دوست داشتن دوست مي دارم.

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 19:26 توسط سمانه| |

 

در غروبي فراموش نشدني     

كه خورشيد غم انگيز پاييزي مي رفت تا در آغوش سرد كوها غروب كند.

زيبايي توام باسياهي دوچشمت قلب سرد و بي روح مرا طلوعي دگر بخشيد.

اي زيبا روي من تو بيا و قايق نجاتي باش بر طوفان مهيب نااميدي غرق شوم.

بگو چه گلي دوست داري تا جلوي پايت پرپر كنم.   

من در آسمانها برايت كاخ ميسازم.

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 20:3 توسط سمانه| |

مينويسم چون سرنوشت هركس بر پيشانيش نوشته شده است.

مينويسم بربال باد و روي صدا وحاشيه انعكاس

ومينويسم تابيكرانه از تو و ازعشقت.

ساقي بيا...

بيامستم كن

 تاسوختن شمع راباحوصله تماشاكنم

تالحظه ي عمرراباچشمان گره كرده ببينم.

مينويسم  برسوسن كبود.

مينويسم تاارزوهاي يك عمر را با زنجير جملات و كلمات به دنبال خود يدك بكشم.

تاهمه رابربال ستاره دنباله دارتا همه را برجنس شبهاي باراني ذهنم بنويسم.


نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 22:3 توسط سمانه| |

دربيكران هاي اسمان دوچيزافسونم مي كند

آبي اسمان راكه مي بينم ميدانم نيست وخداراكه نمي بينم ومي دانم كه هست.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:30 توسط سمانه| |

Design By : Night Melody