سلامی دگر
به نام خدایی که دراین نزدیکیست...
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست، خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست، خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست، خدا آن جا نیست، به دنبالش نگرد خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست، در قلبیست که برای تو می تپد، خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد، خدا آن جاست خدا در خانه ای است که تنهایی در آن جا نیست، در جمع عزیزترین هایت است، خدا در دستی است که به یاری می گیری، در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی خدا در بتکده و مسجد نیست، لابلای کتاب های کهنه نیست، این قدر نگرد گشتنت زمانیست که هدر می دهی، زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد خدا در عطر خوش نان است، آن جاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی، او جایی است که همه شادند، جایی است که قلب های شکسته ای نمانده، در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش، در نگاه عاشقانه زنی به همسرش، در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا خدا را در غم جستجو نکن، در کنج خاک گرفته آن چه که سال ها روایت کرده اند، نگرد، آن جا نیست خدا را جای دگر باید جستجو کنی، خدا نزدیک تر از آنست که فکر می کنیم، در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته، در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده، خدا اینجاست همسفر مهربان من، اینجا...
هرآنچه از دل برآید بر دل نشیند اگر دلی باشد...!!!
وقتی پیدایت کنم دیگر چشمهایم را نخواهم بست
فقط خودت هستی که کوچک شدی
آسمان خداییش را می کند.................. پس می زند مثل نسیم زندگی بافتن یک قالیست
نه به هرنقش ونگاری که دلت میخواهد نقش در دست خداست تو در این بین فقط میبافی نقشه راخوب ببین نکندآخر کار قالیه زندگیت رانخرند؟ فاصله دختر تا پیرمرد یک نفربود . روی نیمکت چوبی . روبروی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید= _غمگینی؟ _نه _مطمئنی؟ _نه _چرا گریه میکنی؟ _دوستام منو دوست ندارن. _چرا؟ _چون قشنگ نیستم. _قبلااین و به توگفتن؟ _نه _ولی توقشنگترین دختری هستی که من تاحالا دیدم. _راست میگی؟ _ازته قلبم اره. دخترک بلندشد پیرمرد را بوسید و به طرفه دوستاش دوید شاد شاد. چنددقیقه بعد پیرمرد اشکهایش راپاک کرد کیفش راباز کرد و عصایه سفیدش بیرون اورد و رفت!!!! برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست...... لازم نیست آن رادرقلبش فروکنی! یاگلویش رابا آن بشکافی پرهایش رابزن....... خاطره پریدن بااون کاری می کند که خودش رابه اعماقه دره ها پرت کند! چه كسي ميگويدكه گراني شده است؟ دوره ي ارزانيست! دل ربودن ارزان......دل شكستن ارزان.......دوستي ارزان است. دشمني هاارزان.....چه شرافت ارزان. تن عريان ارزان..ابروقيمت يك تكه ي نان! ودروغ ازهمه چيزارزانتر!!!!!!! قيمت عشق چقدركم شده است!!!!!! كمترازآب روان!! وچه تخفيف بزرگي خورده ........قيمت هرانسان!!!!!!!!! من و تو
همسايه خدا بوديم ما به
دنيا آمديم و همه چيز تمام شد ما ديگر
نه همسايه هم بوديم و نه همسايه خدا. ما گم
شديم و خدا را گم كرديم ... يادت مياد
جمله آخر خدا رو؟ از قلب
كوچك تو تا من يك راه مستقيم است. اگه گم
شدي از اين راه بيا بلند شو .
از دلامون شروع كنیم... تا خدا
راه زیادی نیست...
چه فرقی میکنه پاییز یا بهار وقتی اونا باشن و تو نباشی چه تفاوتی داره شنبه یا جمعه وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذره مهم اینه که لحظه ها میگذرن ولی تو ... تو نیستی...!!! به مفهوم غم انگیزجدایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به چه چیزی؟؟؟؟؟؟؟ به شکستن دله من یا به پیروزی خویش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به چه می خندی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد.یابه افسونگریه چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد. به چه می خندی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به دله ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکرخود نیست. خنده داراست بخند.............. روی هرپله که باشی خدا یک پله ازتو بالاتره............ نه!به خاطراینکه خداست به خاطراینکه دستاتو بگیره . نردبون ميگذاريم كه برويم بالا و به خدا برسيم.
اما...
غافل ازاينكه خدا پايين نردبون را گرفته كه زيرپامون خالي نشه.
بي تو طوفان زده دشت جنونم صيد افتاده به خونم
توچه سان ميگذري غافل ازاندوه درونم.
دستهايم برايت شعر مينويسد. اما تو هرگز نخواهي خواند. آتش عشق در چشمانم غوطه ميزند. ولي تو هرگز نخواهي ديد. نه... تو هرگزمرا نخواهي فهميد. و من با اين همه آندوه از كنارت خواهم گذشت. و باز تو درك نخواهي كرد. سوگند به خالق زيبائيها به ياريگانه و آفريننده ي تنها. سوگند به مهتاب باوفا اين تنها ياور شبهاي تنهايي من. سوگند به آغوش شبنم به بوي خوش ريحان و به رنگ صدف كه ما همگي يك خاطره ايم يك ياد و يك حسرت. من ازفاصله هاسخت دلگيرم . بي تواين جاچه غريبانه شبي مي ميرم. ديرسالي است كه مي خواهم ازاين جابروم،ولي انگارباقلب زمين زنجير. مثل اين است كه من باهمه هقهق خودروي سجاده ي احساس توجان مي گيرم. تومانندبهاري هستي كه درزمستان شكوفه هارابه يادمن مياورد. به تومي انديشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطرگل يخ راباباد نفس پاك شقايق رادرسينه كوه همه راميشنوم ميبينم من به اين جمله نمي انديشم اي سروپاهمه خوبي تك وتنهابه تومي انديشم. به وسعت نديدن نگاهت خسته ام طاقت دوري ندارم. چگونه بشكافم فاصله هاي تمام نشدني جدايي را. چگونه بشكنم ثانيه هاي سنگين دوري را. وقت اوازي دوباره... وقت صيد لحظه هاست لحظه اي ازابتداي دميدن گل تاشكوفايي آن. وقت آن است كه دريك آن فراموش كنم سختي دنيارا. وقت آن است كه دريك دم بياسايم درآسايش فردا. بازوقت بوسه برخاطره هاست ودست كشيدن به غبارغم زده روي بال شاپركها. وقت پاك كردن آن آينه تمام نماي نهان است. وقت پركشيدن يك پروانه پررمزوراز. وقت سپيده دمي كه رنگش تقليدي ازديباي مخمل نسيم است. روياي رنگين لحظه هاي رنگين مي طلبد. وقت پرزدن ازبام سحرهمچونسيم برلب درياصدف ازموج بلندهيچ نداردبيم. خداوندعشق راآفريد رودهادرجاري شدن وعلفهادرسبزشدن معني پيدامي كنند. كوههاباقله هاودرياهاباموجهازندگي پيدامي كنند. وانسانهاهمه انسانهاباعشق فقط باعشق. پس بارخدايابه من رحم كن.برمن كه مي دانم ناتوانم رحم كن. باشدكه خانه اي نداشته باشم. باشدكه لباس فاخري برتن نداشته باسم. باشدكه حتي دست وپايي نداشته باشم. امانباشد. هرگزنباشدكه درقلبم عشق نباشد هرگزنباشد. تو رابجاي تمام كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم . تو را به اندازه ي روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم . بخاطرعطر نان گرم و بخاطر نخستين گناه . تو را بخاطر دوست داشتن دوست مي دارم. در غروبي فراموش نشدني كه خورشيد غم انگيز پاييزي مي رفت تا در آغوش سرد كوها غروب كند. زيبايي توام باسياهي دوچشمت قلب سرد و بي روح مرا طلوعي دگر بخشيد. اي زيبا روي من تو بيا و قايق نجاتي باش بر طوفان مهيب نااميدي غرق شوم. بگو چه گلي دوست داري تا جلوي پايت پرپر كنم. من در آسمانها برايت كاخ ميسازم. مينويسم چون سرنوشت هركس بر پيشانيش نوشته شده است. مينويسم بربال باد و روي صدا وحاشيه انعكاس ومينويسم تابيكرانه از تو و ازعشقت. ساقي بيا... بيامستم كن تاسوختن شمع راباحوصله تماشاكنم تالحظه ي عمرراباچشمان گره كرده ببينم. مينويسم برسوسن كبود. مينويسم تاارزوهاي يك عمر را با زنجير جملات و كلمات به دنبال خود يدك بكشم. تاهمه رابربال ستاره دنباله دارتا همه را برجنس شبهاي باراني ذهنم بنويسم. آبي اسمان راكه مي بينم ميدانم نيست وخداراكه نمي بينم ومي دانم كه هست.
اشتباه است میگویید : هرآنچه از دل برآید به دل نشیند...!!!
بارها از دل گفتم ، با دل نوشتم و با دل خواندم ...
اما...به دلش ننشست!
چرا؟؟؟
شاید نخواند...شاید نشنید ...شاید...
اما ، من خود نوشتم ، خود خواندم برایش...
حتما دل ندارد...بی شک اگر دلی داشت می نشست بر دلش...
میخواهم فریاد برآرم که :
و آن روز نوبت من بود
چشمهایم را بستم...
یک،دو،سه...
و باز کردم
تو گم شده بودی
و من پی تو می دویدم
هنوز من بی تو...

دنیا کوچک تر از آن است،
که گم شده ای را در آن یافته باشی.
هیچ کس اینجا گم نمی شود!
آدمها به همان خونسردی که آمده اند ،
چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند.
یکی در مه،
یکی در غبار،
یکی در باران،
یکی در باد،
و بی رحم ترینشان در برف.
آنچه بر جای می ماند،
ردپایی است،
و خاطره ای که هر از گاهی،




















| Design By : Night Melody |



